+ بي نشان نويسنده: عباس ساغري(پنجشنبه 7/10/1385 ساعت 12:59 عصر)
فقر رنج شايع زمان ماست
ابر تيره سهم اسمان ماست
صبح و ظهر و شب گناه ميکنيم
کجروي نهايت توان ماست
پر غرور و ناسپاس و کافريم
- اين صفات ! ضامن امان ماست
خسته ايم با دلي که پر شده
يا تهي که سفره هاي نان ماست
لحظه هاي زندگي که باقي است
داغ تازه اي براي جان ماست
در سکوت فصل عاشقي گذشت
درد - حرف تازه زبان ماست
لحظه اي که مرگ ما فرا رسد
- سنگ قبر - آ خرين نشان ماست
+ گله نويسنده: عباس ساغري(پنجشنبه 23/9/1385 ساعت 6:54 عصر)
قسمت تو يک دل صبور و شکيبا
نذر همان چشمهاي ناز و فريبا
دل به تو دادم به رسم هديه عزيزم
دل به چه ارزد چو پيش پات نريزم
با تو گرفتم اميد مهر دوباره
مرده دلم- زنده شد به سحر دوباره
***
روز تو هم سر شد و وفا بسر آمد
دوره ايام سبز ما بسر آمد
صبح وفا را کسي به تيرگي آميخت
امنيتي راکه داشتيم بهم ريخت
گر چه بمن ناز چشمت عاشقي آموخت
شيوه چشم تو هم منافقي آموخت
بوي گل از باغ عشق تو نميآيد
قسمت اين دل نشد حضور مجدد
***
دل که بجز در هواي تو نطپيده
آمده در انزواي سينه خزيده
از تو چه حاصل بغير رنجش خاطر
با تو چه دارم بغير غصه وافر
تلخي اين عاشقي شکار دلم شد
موي کمندت طناب دار دلم شد
+ ديدار کوتاه نويسنده: عباس ساغري(چهارشنبه 22/6/1385 ساعت 6:35 عصر)
ديگر غروب از عطر دلتنگي خبر نيست
وقتي خيالت در دل من جا گرفته
حتي نهال کوچک و کم حال عشقم
از شادي اين با تو بودن پا گرفته
***
ديگر دل از تنهائي ممتد رها شد
ديدار تو اميدوارش کرده اي گل
تو آمدي تا در دلم پايان بگيرد
آن روزهاي مشکل صبر و تحمل
***
اينروزها با اينکه گفتي خواهي آمد
با اينکه من دور از تو ميمانم هنوزم
تبديل شد بر انتظاري گرم و شيرين
آن غصه ها آن درد هاي سينه سوزم
***
حتي اگر ديگر سراغم را نگيري
من با خيال آمدنهاي تو شادم
زيرا که تو با آتش عشق و محبت
در جان من آتش زدي دادي به بادم
***
ديدار ما هر چند کوتاهست هر بار
عشق تو تا عمق وجودم کرده ريشه
من با وجود اينکه دورم از تو اما
بايد بگويم دوستت دارم هميشه
***َ
+ باور نويسنده: عباس ساغري(يکشنبه 16/11/1384 ساعت 7:38 عصر)
دل را گرفتار بلا باور نکرديم
زيرا بلا را ابتدا باور نکرديم
آئينه را با دستهاي خود شکستيم
بر سينه ها زنگار را باور نکرديم
گفتند از ايمانمان نيرو بگيريم
دست مدد را از خدا باور نکرديم
عشق و گل و آئينه قول وصل دادند
آنها وفا کردند ما باور نکرديم
با بوي عطر خار هرزه خو گرفتيم
از باغ دين عطر دعا باور نکرديم
يکعمر مجروح و مريض عشق بوديم
قرآن طبيب آمد شفا باور نکرديم
سر را به دامان کس و ناکس نهاديم
سر را به مهر کبريا باور نکرديم
+ سفر نويسنده: عباس ساغري(دوشنبه 10/11/1384 ساعت 4:32 عصر)
پائيز مثل بارش يک برف ناگهان
يکروز زرد سرزده از راه ميرسد
بر شاخه هاي غفلت سبز درخت عمر
پيري - خزان زندگي - آغاز ميشود
***
راهي که ابتدا به نظر دور ميرسيد
چيزي نرفته - راه به پايان رسيده است
از باغ زندگي گلي از صد هزار را
در قصد چيدنيم و زمستان رسيده است
***
در فرصت کمي که اجل ميدهد به ما
بار سفر نبسته زمان سفر رسيد
بايد بدون پاکي و ايمان و عشق و نور
با کوله بار حسرت از اين خاک پر کشيد
***
راه سفر مشخص و وقت درنگ کم
مثل مسافران قطاري در ايستگاه
هر ايستگاه مثل همين ساليان عمر
هشدار ميدهد که رسيدي کجاي راه
***
ما آن مسافريم و زمان هم قطار ماست
از ايستگاه کودکي آغاز شد سفر
اينک به ايستگاه جواني رسيده ايم
يکروز هم مسافرت ما رسد بسر
***
اي ميزبان با کرم ما مسافران
دل در تدارک است به آنجا سفر کند
باشد که کوله باري از اين شعر هاي سبز
روح مرا به لطف تو نزديکتر کند
***
فرصت نشد که شعر بگويم
- ماندم ميان منگنه نان و آبرو
... اما به چشمهاي نجيبت قسم که ساده بگويم
هر چند لحظه هاي عزيزي که سهم تست
- پشت حصار فاصله محصور ميشود
هر چند آن دقايق سبزي که با توام
-جز نصف لحظه هاي مرا پر نميکند
اما قسم به نان که دليل همين جدائي تکراريست
دور از تو ماندن من و پيش تو ماندنم
هر لحظه اي که دارم...
- از عطر گيسوان تو از برق چشمهاي تو سرشار است
اما حديث خواستنت جزو شعر نيست !
يک واقعيت است
من عاشق توام